ودست منبسط نور روی شانه ی آن هاست
|
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
ودست منبسط نور روی شانه ی آن هاست + نوشته شده توسط نرگس برزگری در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت
11:41 |
زندگی می گن برای زنده هاست
اما خدایا
بس که ما دنبال زندگی دویدیم
بریدیم + نوشته شده توسط نرگس برزگری در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت
12:6 |
چقدر کوتاه بود لحظه ای که من و تو ما بودیم
و چه شگفت آور بود لحظه ای که نگاهم با نگاهت دل عشق را به آتش
می کشاند
لحظه ای که برای اولین بار دیدمت را هرگز فراموش نخواهم کرد .
آن هنگام که در زیر بارش رحمت .
خداوند مرا خیس خیس کرد.
آن روز سبد آرزوهایم را به باد سپردم
چون دیگر تنها آرزویم تو بودی.
می بینی
هنوز که هنوز است آسمان تصویر عشق ما را
در قاب عکس خود گذاشته است .
و چشمهای دریا
هنوز به یاد روز جدایی ما تر است
+ نوشته شده توسط نرگس برزگری در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت
10:0 |
چرا؟
چرا باور نمی کنی که به تو نیاز دارم؟
چرا عشقم را باور نمی کنی؟
تا کی تنهایی ها و غربت هایم را بین خودم و دلم تقسیم کنم؟
تا کی به بهانه ی دیدارت به آسمان خیره شوم ؟
دیگر در این تاریکی عشق پیدا نیست
خورشید من پس کی طلوع خواهی کرد؟
+ نوشته شده توسط نرگس برزگری در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت
8:34 |
ای خدا مشتاقانه برای رفع حاجتم به درگاه تو آمدم و وارد شدم. بر تو با بار امید در حالی که به تو وثوق کامل دارم و دانستم که درخواست حاجات تو نزد تو ناچیز و اندک است و بزرگترین عطایی که تو از تو می طلبم در مقابل رحمت واسعه تو فقیر است و گنج کرم تو از درخواست هیچ کس کم نگردد و دست عطا و جودت از هر دست بالاتر است. قسمتی از دعای امام سجاد در صحیفه سجادیه
+ نوشته شده توسط نرگس برزگری در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت
11:44 |
همه چیز در سکوت رنگ تو را پیدا می کند. انگار سکوت یعنی تمام حرف های تو نگاه کن سکوت کرده ام سراغم را نمی گیری + نوشته شده توسط نرگس برزگری در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت
10:19 |
چرا نمی خندی مگرنمی دانی ستاره برای نگاه تو چشمک می زند یا مگر نیندیشیدی که ماه نازش را برای کرشمه های تو می فروشد خورشید را نگاه کن او عاشق توست که گرمایش را بی دریغ به تو می دهد . پس بخند . تا موقعی که آسمان به خاطر نداشتنت اشک حسرت می ریزد بخند. به خاطر تنهایی نمی خندی؟ نکند خدایی روزها دستت را می گیرد و تو را با خود به راه می برد و شب ها تو را در آغوش خود می خواباند را از یاد برده ای؟ اندکی صبر کن حالا برای تمام لحظه هایی که نخندیدی بخند
+ نوشته شده توسط نرگس برزگری در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت
10:12 |
عشق همانند اقیانوسی است
که تو در انتهای آن قرار گرفته ای
هرچه کردم نتوانستم
خود را به انتهای این اقیانوس برسانم
پس خود را در آن غرق کردم
تا شاید که موجی جسدم را
به ساحلت بیاورد.
و تو آن را به خاک بسپاری + نوشته شده توسط نرگس برزگری در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت
9:59 |
|
|